من وتنهایی

دل نوشته

واژه

هزار کلمه بر جای خالیت ریختم پرنشد

                       به گمانم از جنس بی نهایتی

(ب قول خودت واژه کم اوردم واسه گفتن حسم تو نبودنت)

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم خرداد 1392ساعت 2:12  توسط فرشته  | 

مترسک

چه زیبا میگفت مترسک:

                                  وقتی نمیشود رفت همین یک پا هم اضافیست

 

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم مهر 1391ساعت 1:37  توسط فرشته  | 

خدایا

سهم من از دنیات شده

                               یه دل همیشه تنگ

که خودمم گاهی از دستش خسته میشم

+ نوشته شده در  جمعه هفدهم شهریور 1391ساعت 0:49  توسط فرشته  | 

معشوق من

معشوق من

همچون طبیعت

مفهوم ناگریز صریحی دارد

او با شکست من

قانون صادقانه ی قدرت را

تایید می کند

    

+ نوشته شده در  چهارشنبه یکم شهریور 1391ساعت 0:57  توسط فرشته  | 

درد

دردهايي هست كه هر چه فريادشان ميكني تمام نمي شود

دردهايي هست كه تمام ميشوي تا فريادشان كني.....!

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم تیر 1391ساعت 14:56  توسط فرشته  | 

عاشقانه

قشنگ ترین لحظه ی دنیا وقتیکه

اونیکه عاشق شی صدات کنه فرشته ام

وتو بااینکه چشمات خیس و دلت گرفته

ازز ته دلت  ولی بی صدا بگی

                                             جااااان

+ نوشته شده در  چهارشنبه هفدهم خرداد 1391ساعت 1:33  توسط فرشته  | 

زن

من زنم وبه همان اندازه از هوا سهم میبرد که تو!

درداور است که من ازاد نباشم تا تو به گناه نیفتی

قوس های بدنم بیشتر از افکارم

به  چشمهایت می ایند

تاسف بار است که باید لباسم را به میزان

ایمان تو تنظیم کنم

                                    سیمین دانشور

 

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و یکم اردیبهشت 1391ساعت 18:58  توسط فرشته  | 

برای تو

از راه دور به تو عشق میورزم

                                       تادیگراین فاصله را احساس نکنی.....

از راه دور درد دلهای خود را به تو میگویم....

وتورا در اغوش محبت های خودم میفشارم

اری ازهمین راه دور نیز می توان دست در دستانم بگذاری

و باهم قدم بزنیم...

به خواب عاشقی می روم تا این رویا برایم زنده شود ...

خاطره هایمان را همیشه در ذهنم مرور میکنم و هیچگاه نمیگذارم

خاطره های لحظه دیدارمان از ذهنم دور شود...

این فاصله را با محبت و عشقم                      

  ازبین می برم و کاری میکنم همیشه احساس کنی در کنار منی...

این است یک خواب عاشقانه

خواب نگاه در چشمان هم

خواب باهم بودنمان

                         اری واین است یک فاصله عاشقانه

+ نوشته شده در  دوشنبه چهاردهم فروردین 1391ساعت 16:57  توسط فرشته  | 

عید

خیلی وقته ذوقی برای عید ندارم

ولی از خدا برای همه شادی وخوشبختی ارزو میکنم

عیدهمتون مبارک

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم فروردین 1391ساعت 0:45  توسط فرشته  | 

داستانک

صبحی ست سرما زده

دمای شهر:چند درجه ناقابل زیرصفر

تو می ایی

برف ها عرق می کنند از این همه گرمی نگاهت

و

حادثه مسری می شود

....تابستان شهر را قرق کرده است !

+ نوشته شده در  یکشنبه هفتم اسفند 1390ساعت 13:46  توسط فرشته  | 

زندگی

بالا و پایین پریدنم

                     از شوق زندگی نیست!!!

ماهی روی خاک 

                چه میکند؟؟؟؟؟؟

+ نوشته شده در  شنبه ششم اسفند 1390ساعت 19:14  توسط فرشته  | 

افسانه عشق وجنون


روزی همه فضابل و تباهی ها دور هم جمع شدند خسته تر و کسل تر از همیشه.
 
ناگهان ذکاوت ایستاد و گفت: بیایید یک بازی بکنیم؛.
مثلا" قایم باشک؛ همه از این پیشنهاد شاد شدند
 
دیوانگی فورا" فریاد زد من چشم می گذارم من چشم می گذارم.
و از آنجایی که هیچ کس نمی خواست به دنبال دیوانگی برود همه قبول کردند او چشم
بگذارد و به دنبال آنها بگردد.
 
دیوانگی جلوی درختی رفت و چشمهایش را بست و شروع کرد به  شمردن
....یک...دو...سه...چهار...
 
همه رفتند تا جایی پنهان شوند؛
 
لطافت خود را به شاخ ماه آویزان کرد؛
 
خیانت داخل انبوهی از زباله پنهان شد؛
 
اصالت در میان ابرها مخفی گشت؛
 
هوس به مرکز زمین رفت؛
 
دروغ گفت زیر سنگی می روم اما به ته دریا رفت؛
 
طمع داخل کیسه ای که دوخته بود مخفی شد.
 
و دیوانگی مشغول شمردن بود. هفتاد و نه...هشتاد...هشتاد و یک...
 
همه پنهان شده بودند به جز عشق که همواره مردد بود و نمیتوانست تصمیم بگیرد. و جای
تعجب هم نیست چون همه می دانیم پنهان کردن عشق مشکل است.
 
در همین حال دیوانگی به پایان شمارش می رسید.
نود و ینج ...نود و شش...نود و هفت... هنگامیکه دیوانگی به صد رسید, عشق پرید و در
بوته گل رز پنهان شد.
 
دیوانگی فریاد زد دارم میام دارم میام.
 
اولین کسی را که پیدا کرد تنبلی بود؛ زیراتنبلی، تنبلی اش آمده بود جایی پنهان شود
و لطافت را یافت که به شاخ ماه آویزان بود.
 
دروغ ته چاه؛ هوس در مرکز زمین؛ یکی یکی همه را پیدا کرد جز عشق.
 
او از یافتن عشق ناامید شده بود.
 
حسادت در گوشهایش زمزمه کرد؛ تو فقط باید عشق را پیدا کنی و او پشت بوته گل رز است.
 
دیوانگی شاخه چنگک مانندی را از درخت کند و با شدت و هیجان زیاد ان را در بوته گل
رز فرو کرد. و دوباره، تا با صدای ناله ای متوقف شد .
 
عشق از پشت بوته بیرون آمد با دستهایش   صورت خود را پوشانده بود و از میان
انگشتانش قطرات خون بیرون می زد.
شاخه ها به چشمان عشق فرو رفته بودند و او نمی توانست جایی را ببیند.
او کور شده بود.
 
دیوانگی گفت« من چه کردم؛ من چه کردم؛ چگونه می توانم تو را درمانکنم.»
 
عشق یاسخ داد: تو نمی توانی مرا درمان کنی، اما اگر می خواهی کاری بکنی؛ راهنمای من
شو.»
 
و اینگونه شد که از آن روز به بعد عشقکور است و دیوانگی همواره در کنار اوست.

 

+ نوشته شده در  شنبه پانزدهم بهمن 1390ساعت 17:29  توسط فرشته  | 

به آتش نگاهش اعتماد نکن

لمس نکن

به جهتی بگریز که بادها خالی از عطر اویند

به سرزمینی بی رنگ

بی بو ، ساکت

آری

بگریز و پشت ابدیت مرگ پنهان شو

اگر خواستار جاودانگی عشقی

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:12  توسط فرشته  | 

چقدر شبیه مادرم شده ام

چرا نمی شناسی ام ؟
چرا نمی شناسمت ؟
می دانم که مرا نمی شنوی
و من اینرا از سیبی که از دستت افتاد ؛ فهمیدم

دیگر به غربت چشمهایت خو کرده ام و
به دردهای باد کرده ی روحم که از قاب تنم بیرون زده اند

با توام بی حضور تو
بی منی با حضور من
می بینی تا کجا به انتحار وفادار ماندم تا دل نازک پروانه نشکند

همه ی سهم من از خود دلی بود که به تو دادم
و هر شب بغض گلویت را در تابوت سیاهی که برایم ساخته بودی گریستم

و تو هرگز ندانستی که زخم هایت ، زخم های مکررم بودند
نخ های آبی ام تمام شده اند و گل های بُقچه چهل تیکه دلم ناتمام مانده اند

باید پیش از بند آمدن باران بمیرم

+ نوشته شده در  پنجشنبه بیست و نهم دی 1390ساعت 12:11  توسط فرشته  | 

خدایا جونم

لحظه های سخت زیاد داشتم ولی سخت ترینشو

امروز نشونم دادی وای

خدا نفسم بالا نمیاد

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و یکم دی 1390ساعت 18:8  توسط فرشته  | 

هنوز

تنها غمگین نشسته با ماه در خلوت ساکت شبانگاه

اشکی به رخم دوید ناگاه روی تو شکفت در سرشکم دیدم که هنوز

                                                                                   عاشقم آه

+ نوشته شده در  جمعه شانزدهم دی 1390ساعت 13:44  توسط فرشته  | 

غریبه

با تو نیستم
تو نخوان
با خودم زمزمه میکنم

.

.
.

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام


فقط کمی

تو را کم اورده ام

یادت هست؟ میگفتم در سرودن تو ناتوانم؟ واژه کم می اورم برای گفتن دوستت دارمها؟

حالا تـــمــــــــام واژه ها در گلویم صف کشیده اند

با این همه واژه چه کنم؟

تکلیف اینهمه حرف نگفته چه می شود؟

باید حرفهایم را مچاله کنم و بر گرده باد بیاندازم

باید خوب باشم

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط کمی

بی حوصله ام

آسمان روی سرم سنگینی میکند

روزهایم کش امده

هر چه خودم را به کوچه بی خیالی میزنم

باز سر از کوچه دلتنگی در میاورم

روزها تمام ابرهای اندوه در چشمان منند ولی نمی بارند

چون

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

تمام خنده هایم را نذر کرده ام که گریه ام نگیرد

اما شبها..

وای از شبها

هوای آغوشت دیوانه ام میکند

موهایم بد جوری بهانه دستانت را میگیرند

تک تک نجواهای شبانه ات لا به لای موهایم مانده اند


کاش لا اقل میشد فقط شب بخیر شبها را بگویی تا بخوابم

لالایی ها پیشکش

من خوبم ....من آرامم......من قول داده ام

فقط نمیدانم چرا هی آه میکشم

آه

و

آه

و بازم آه

خسته شدم از این همه آه

شبها تمام آه ها در سینه منند

ان قدر سوزناک هستند که می توانم با این همه آه دنیا را خاکستر کنم

اما حیف که قول داده ام


من خوبم ....من آرامم......

فقط کمی دلواپسم

کاش قول گرفته بودم از تو

برای کسی از ته دل نخندی

می ترسم مثل من عاشق خنده هایت شود

حال و روزش شود این...

تو که نمی مانی برایش آنوقت مثل من باید

آرام باشد .....خوب باشد..... قول داده باشد

بیچاره..

...................................................

نترس باز شروع نمیکنم اصلا تمام نشده که بخواهم شروع کنم


همین دلم برایت تنگ شده را هم به تو نمی گویم

تو راحت باش

من خوبم ....من آرامم......


آخر من قول داده ام که آرام باشم

باورت می شود؟ من خوبم


شوخی کردم من خوبم خیالی نیست خیالی نیست
+ نوشته شده در  چهارشنبه چهاردهم دی 1390ساعت 11:9  توسط فرشته  | 

دلم خیلی هواتو داره خوابم نمیبره

یاد خواب بدی که چند سال پیش دیدم افتادم وگریه کردم

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم دی 1390ساعت 1:34  توسط فرشته  | 

کودکی

کاش همیشه در کودکی  می ماندیم

تا بجای دلهایمان

سرزانوهایمان زخمی  میشد

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 22:14  توسط فرشته  | 

صدای قلب نیست صدای پای توست که شب ها در سینه ام می دوی کافی است کمی خسته شوی کافی است کمی بایستی . . . .

+ نوشته شده در  یکشنبه یازدهم دی 1390ساعت 21:56  توسط فرشته  |